یکشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳٩۱

این روزها که میگذرد احساس عجیب که نه .....هیچ در من نیست...

گنگ و پوچم و بیزار از این چنینی که هستم....

شاید بهتر است بگویم آن چونینی که نیستم.....

هستم یا نیستم...... جالب اینجاست که به وجودیت خود شک دارم...

چون نه چیزی میخواهم و نه چیزی نمیخواهم.....

نه کسی دوست دارم و نه از کسی بیزارم...... انگار در فضا سیر میکنم....

صدای آدمها ظعیف است....چه میگویند؟؟؟

آه خدای من در آینه چه کسی روبه روی من ایستاده؟؟؟؟

عشق؟؟؟؟ معنیش چیست؟؟؟؟

موفقیت؟؟؟؟ چه واژه سختی چطور درست مینویسیدش؟؟؟

دوست؟؟؟ آه یادم آمد در گذشته یه چیزهایی در موردش شنیده ام..

یادم رفت راستی شما میدانید نامم چیست؟؟ 

یکشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٩

عشق تجسم ظریف احساس ماست.      خداست  !!

دنیاست.....

ترس از دست دادن لحظه هاست.....

ترنم خاطره هاست...........

گذر عمر در نزد شماست.......

اشک دلتنگی هاست.......

 از غم دوری هاست......

فقط بدان که                        زیباست.....!!!

یکشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٩

روزگاریست که در وادی عشق ......کمی احساس حقارت دارم!

خوش به حالم که در این احساسات....من ز تو کمترم و تو ...بیشتری

خوش به حالم که تو............عاشقاتری

خوش به حال این جنگ ........که تو ی همچون من....!!! 

 تو میبری..

خوش به حالم که پر احساس تری......!!!

چهارشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٩

 

این جامه که بر من این چنین افتاده دوست.

این من نیستم....رنگیست بر رخسار و پوست!!

 

این خرقه که ذهن پر تلاش من نیست!!!

این چارقد سیه لباس تن نیست

 

این حکم خفه بودن زن از رنگ است

این دوستی از بدو ازل یک ننگ است

 

آری همه عشق زنان مردان بود

این چارقد سیه خودش زندان بود

 

من نیلی و سرخ و آبی و مهتابی

من شاد پر از شور و پر از آزادی

 

پس دوست نظر تو این چنین بر من گیر

از سرکشی و فرار من خرده مگیر

 

این عشق که این چنین امانم برده

این شور که سالهاست جانم مرده

 

فریاد کشم هلهله آغاز کنم

از قهقه ام زمین پر آواز کنم

 

لبخند سلامت به همه مردم شهر

با عشق به رخسار زمین ناز کنم

 

من دانم و آن قادر پر قدر زمان

من دانم و آن خدای پر نام و نشان !!!!!

 

تو بگو  من یه زن هرزهء مست!!

تو بگو یه بی حیا .....فاحشه.... پست!!!!!

چهارشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٩

 
سیمین بهبهانی
 زنی‌ را  می شناسم من 
 که شوق بال و پر دارد
 ولی از بس که پُر شور است
 دو صد بیم از سفر دارد
 
 زنی را می شناسم من
 که در یک گوشه ی خانه
 میان شستن و پختن
 درون آشپزخانه 
 سرود عشق می خواند
 نگاهش ساده و تنهاست
 صدایش خسته و محزون
 امیدش در ته فرداست
 
 زنی را می شناسم من
 که می گوید پشیمان است
 چرا دل را به او بسته
 کجا او لایق آنست؟
 
 زنی هم زیر لب گوید
 گریزانم از این خانه
 ولی از خود چنین پرسد
 چه کس موهای طفلم را
 پس از من می زند شانه؟
 
 زنی آبستن درد است
 زنی نوزاد غم دارد
 زنی می گرید و گوید
 به سینه شیر کم دارد
 
 زنی با تار تنهایی
 لباس تور می بافد
 زنی در کنج تاریکی
 نماز نور می خواند
 
 زنی خو کرده با زنجیر
 زنی مانوس با زندان
 تمام سهم او اینست:
 نگاه سرد زندانبان!
 
 زنی را می شناسم من
 که می میرد ز یک تحقیر
 ولی آواز می خواند
 که این است بازی تقدیر
 
 زنی با فقر می سازد
 زنی با اشک می خوابد
 زنی با حسرت و حیرت
 گناهش را نمی داند
 
 زنی واریس پایش را
 زنی درد نهانش را
 ز مردم می کند مخفی
 که یک باره نگویندش
 چه بد بختی چه بد بختی!
 
 زنی را می شناسم من
 که شعرش بوی غم دارد
 ولی می خندد و گوید
 که دنیا پیچ و خم دارد
 
 زنی را می شناسم من
 که هر شب کودکانش را
 به شعر و قصه می خواند
 اگر چه درد جانکاهی
 درون سینه اش دارد
 
 زنی می ترسد از رفتن
 که او شمعی ست در خانه
 اگر بیرون رود از در
 چه تاریک است این خانه!
 
 زنی شرمنده از کودک
 کنار سفره ی خالی
 که ای طفلم بخواب امشب
 بخواب آری
 و من تکرار خواهم کرد
 سرود لایی لالایی
 
 زنی را می شناسم من
 که رنگ دامنش زرد است
 شب و روزش شده گریه
 که او نازای پردرد است!
 
 زنی را می شناسم من
 که نای رفتنش رفته
 قدم هایش همه خسته
 دلش در زیر پاهایش
 زند فریاد که: بسه
 
 زنی را می شناسم من
 که با شیطان نفس خود
 هزاران بار جنگیده
 و چون فاتح شده آخر
 به بدنامی بد کاران
 تمسخر وار خندیده!
 
 زنی آواز می خواند
 زنی خاموش می ماند
 زنی حتی شبانگاهان
 میان کوچه می ماند
 
 زنی در کار چون مرد است
 به دستش تاول درد است
 ز بس که رنج و غم دارد
 فراموشش شده دیگر
 جنینی در شکم دارد
 
 زنی در بستر مرگ است
 زنی نزدیکی مرگ است
 سراغش را که می گیرد؟
 نمی دانم، نمی دانم
 شبی در بستری کوچک
 زنی آهسته می میرد
 
 زنی هم انتقامش را
 ز مردی هرزه می گیرد
 …زنی را می شناسم من

چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۸

دیر گاهیست  که احساس غریبی  در من

همچو یک موج طلایی که به سیمان بخورد میشکند.!

 

و من اینگونه به کردار خودم می خندم ......و تورا میبینم 

 که تمامی وجودت      کودک  !!!

و من هم چون مادر...... نگران لرزش پاهایت ....!!!

که چگونه قدمی بر لب احساس دلم میذاری..؟؟؟؟

 

دیر گاهیست که احساس دلم بی معنیست.  

دیر گاهیست که احساس دلی .... بی معنیست.

و من اینگونه به کردار تو هم می خندم .!!!

..من به خود می نگرم من به چشمان و نگاهی پر اشک.....

که چگونه به وجودی بسته ست؟

 .....که چگونه  ز وجودی خسته ست؟

 

کاش می شد که تو همچون من بی حوصله عاشق باشی

کاش می شد که من هم چون .... توی بی صومعه فارغ باشم...!

دیر گاهیست که احساس عجیبی در من .....

 مثل یک کودک پر تعطیلی     پر از حس فرار از مشق است.

 

من........نمیخواهم.....تورا  !!!!!!!

 

یاد بازی همهء ذهن مرا پر کرده. 

با تو حتی هوس یک  لی.....لی.... به دلم میماند.

تو پر از شیطنتی

تو پر از کودکی شادو پر از دردسری...!!

پس به من گو که چرا ؟       با من عاشق پیشه  

این چنین... همچو یک پیر.... پر زخم و کدرو      پر خطری؟؟؟؟؟؟

دیر گاهیست که حسی مثل حس پرواز....!

یاد آن بالا را....     یاد آن یک نفس والا را.....با خودم میبینم.

من چقدر خوشبختم... ....نه به تو..!!!!               

   به خودم ..!!

به همان قرآنم......به خدایم      که مرا از تو بسی دوست تر میدارد.

دیر گاهیست که احساس نجیبی در من  

هوس دل گذری از دنیا........یاد آن بالاها  

 یاد پرواز به سوی ملکوت اعلی..!!

با صدایی   ...... یکنوا و زیبا       هوریان میخوانند.   

 دل بکن زین دنیا...!!!

دست در دامن خالق بنداز          و جدا شو ز همه

زهمه مردم بی حاصل و بی عاطفهء این دنیا.

.................................................................

گفت روزی با من که خدا:

دیر گاهیست سخن مهر و محبت گویم

و به انسانهایی همچون تو عشق و عطوفت جویم

من چه دیدم ؟؟؟          زان همه مخلوقم ؟؟؟؟

  جز........کمی نیم نگاه!!!

چه بدیدم که برایت گویم ؟

تو چه خواهی که ببینی زین همه مردم بد کردار نالایق...؟؟؟

که منه خالق آنها.....

هرگز..... سخنی زیباتر   که خدایا تو به داد من برس .....نشنیدم.!!!

چند سالیست که از نسل قدیم .... از زمان  آدم از زمان  حوا

تا کنون    تا اینجا..

بر درون سینهء این مردم  بی احساس ......عشق را میخوانم....

تو پی چی هستی؟؟؟؟؟

پی عشق؟؟؟؟؟        چه خیال خامی!!!

منه خالق زانها...دل کندم.     تو چو من فرزندم ...دل بکن.!!

..................................................

 

دیر گاهیست که احساس عجیبی در من ...

همچو یک دل کندن ...می جوشد!   

من زتو خرسندم...!!  

  که اگر قلب پر از سیمانت سخت نبود.

که اگر حس غریبی در من مثل یک موج طلایی که به سیمان بخورد

نمیشکست ....

 منه نادان هرگز عشق الهی را .....نمی فهمیدم !!!

من زتو ممنونم...!!

که اگر با من عاشق تو نبودی فارغ....!

تبع شعرم به در سینه پلاسیده و خشک و........خود من 

همچو پیشین نادان     نادان   می ماندم.

من به تو مدیونم....!!

که چنین هشیاری...... در پس آن همه بی شرمی تو ممکن شد.

شوک احساس تو ویرانم کرد....

 و من از نو خواستم...!!!!      برخواستم

من ز تو ممنونم ..!!!

که دلم بشکستی و مرا بیدار کردی زین .......غفلت خواب

درک این دکلمه را جز خود بی خود شدهء بی خبر از آزادی

این من کودن  خر  بین این بی خبران   

هیچکس.....هیچکس

حس مرا ....حتی تو....!!!! 

نمی دانی و..... نمی دانندو..

..... نادان مانی و.....نادان مانند.

دوشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٧

چقدر بی تابانه میخواهمت....... 

 آن هنگام که در تکاپوی از یاد بردنت میان خاطراتم لگد میزنم....!!

چقدر بی تابانه نگاهم میکنی ......

 آن هنگام که دستانم هر لحظه عشق را از خود بیرون می ریزد....

در نگاهت تمنای چیزی است که من هیچ گاه

 همچون شعر حافظ تعبیرش را نفهمیدم.......

و هنوز......

 بعد از سالها انتظار چشیدنش را با گوش هایم مزه مزه میکنم

تلخ یا شیرین...............؟

آن هنگام که بغض های گاه و بیگاهم را

 با صدایی عجیب به نظاره می کشم و تو......

همچون کودکی که خود را گم میکند.......... با من بیگانه میشوی

شایدم ......دیوانه!!!!!

 

در درونم آتشی سوزان اما دلنشین خاطراتی را می سوزانند

 

و....... نگاهت باز با همان تردید

 

چیزی همچون آب را بر آتشم رها می سازد و سوخته هایم خنک می شوند

گرچه دیگر بار دردناک تر خواهند سوخت

پس از زمانی بلند....

 صدای پر شورت با غروری خواهش آمیز آوای دوباره آمدن سر می دهد

جنگی به پا میکند.....       جهانی

میان سوزاندن و متولد کردن....بودن یا نبودن..؟

نه...... این بار مسئله این نیست

گویی ذهنم....وجودم....حسم....با منطقم و دنیای ساکت و کوچکم

با هم می آمیزند و چیزی به اسم دو گانگی را به تصویر می کشند

به گونه ای که هیچ یک از وجودیت خود لحظه ای آرام نمی مانند

چقدر بیتابانه امروز.....خدا را میخواهم

و چقدر بیتابانه حس بودن دارم و ندایی که می گوید باید نباشم

نباید باشم جایز نیست.....باید نباشم!!!!!!

تفاوت میان بودن یا نبودن است نه..... بایدها و نباید ها!!

پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥

روحتان مسرور....

اجاق آرزوهاتان ؛همیشه پر ز مهر و پر ز نور....

                         قلبتان شاد و.....تنی آکنده از لطف خدا و پر ز شور.

آسمان باشد برایت آبی و خورشید باشد   بور بور

                    روزهاتان تا غروب عاقبت سر زنده و.........پر ز غرور.

عشق باشد تا به آخر

                                   بر تو و اهلت وفادار و صبور.......

ای تو خوب و بهترین

                      سال نو آمد برای تو عزیز................... از راه دور

 

(سال ۱۳۸۶ برای همهء شما سر خوش و خوشایند)

                                                                                سحر فلاحی

یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥

ای  کاش بعضی وقتها نبود!.......یا حداقل بعضی ساعتها...

......یا حتی بعضی آدما!!

دیگه حوصلهء متنن هم قافیه و ادبی و هم ندارم.......

...حوصله خودمم ندارم.

بعضی وقتها اون چیزی نیستم که میخوام!!

 میدونی خودم رو مخ خودمم.!!!

چرا آدم  بعضی وقتها نمیدونه چی کار کنه؟   

  از یه طرف یه بنده خدایی بهم میگفت:

(اون چیزی که دوست داری بدست بیار وگرنه

مجبوری اون چیزی که داری دوست داشته باشی)

حالا از یه طرف دیگه میگن:(دندون خراب و باید کند انداخت دور)

از یه جای دیگه میگن:(یه روزی...... یه جایی.....یه کسی

....یه جوری ...صبر داشته باش ....صبر!!!)

من چی کار کنم حالا؟؟؟ با این ذهن درهم!

از همه مهمتر اون بالا .....خدا..!!!

پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٥

زندگی کام رواست   

عشق همچون تو قشنگ است...........  زیباست !!!!

آن خدایی که برایت والاست...

به خدا... مثل خود ما .....................تنهاست.!!!

باید امشب بروم تا به سکوت ...

................... گویی امشب همه گوش ها با ماست!

باید امشب بروم تا به سکوت..

                آه     درویش و........تمنای سه تارش اینجاست.

باید امشب با تو و  باده ء ناب ....

.. بروم عرش ......که رویا        آنجاست   !!!

آری  امشب همه چیز لطف و صفاست....

                                    چون که امشب...........

                                یلداست

 

چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥

من کیستم؟  

 اجاق احساسم کور 

  قصه ء خاطره هایم همه شان زنده به گور

می کنم زندگی اما  !!!                  در تاریکی مطلق ..... بی نور.........

با درونی عاشق و ..................حتی شاید 

یه کمی هم مغرور!!!

گاه میرقصم در آب       همچو یک هالهء  نور

من نمی گریم اما.. ..................................   می خندم بسیارو........ به زور!!!

میشود ماهی باشم در تور

یا که یک مشعل خاموش و صبور 

من درونم چیست؟؟              آدمی پر شور؟؟

یا که از بازی خلقت بی بهره و سور ؟؟؟؟؟

من  فقط هستم..............................حتی با زور

.............من فقط هستم...........                تا لحظهء معراج صدا !!!     

 

                                                                                          تا خود گور

او به من خندید .!!!          و گفت:

                      تو همش هستی   !!!!!!!؟؟؟          

                                                  از خیلی دور....... تا خیلی دور

شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥

مردم اینجا شادند.... مردم اینجا خرسند... مردم اینجا پاک اند...!

مردم اینجا همه از جنس بلورند..........!! شفاف!!  

دلشان غرق غرور  ........روزهاشان همه از آفتاب...

 هیچ جا نیست لکه ایی  تاریکی..!!!

خانه هاشان حتی بی سایه ست !!!!

دوردست ها آوای خوشی می آید.

 تو فقط ..........نفس ات را حبس کن!!   میرسد از صد جا ......صد نفس..!!!

من دلم خوشحال است؟؟؟     یا قلم... از عشق بازی با کاغذ؟؟؟؟

  مردم اینجا مرده اند...!  مردم ما مردند...!!!

  صد تن نفس ات در نکنند!!!  صد مرتبه شاکر باش آن بالا را....

چه کسی میداند ؟؟؟ دور دستها خوبست.

چه کسی میداند؟؟؟ شایدم بد باشد

چه کسی میداند؟؟؟؟؟؟  مردم ما........................................................

.................................................

........................................

مرده اند .......!!!!!!!!

جمعه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٥

آخر ای دوست نخواهی پرسید                         که دل از دوری رویت چه کشید؟

سوخت در آتش و خاکستر شد                        وعده های تو به دادش نرسید

داغ ماتم شدو بر سینه نشست                        اشک حسرت شدو بر خاک چکید

آن همه عهد فراموشت شد    ؟                        چشم من روشن   روی تو سفید

جان به لب آمده در ظلمت غم                           کی به دادم رسی ای صبح امید؟

آخر این عشق مرا خواهد کشت                      عاقبت داغ مرا خواهی دید !

دل پر درد فریدون مشکن                                 که خدا بر تو نخواهد بخشید!

                                                            (فریدون مشیری)

دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥

دل ما آدمها مثل خونهء اجاره ای میمونه

هر کس  که این خونه رو اجاره میکنه یه جور توش زندگی میکنه...

یکی دیواراشو که ترک برداشته بتونه کاری میکنه

 و دیوارهای داغون این خونه رو دوباره از نو میسازه و

توش برای مدت زیادی زندگی میکنه       بعضیا هم با کلی زرق و برق میانو

چراغ هایه خونه رو روشن میکنن اما چون این دیوارا دوام ندارن

میرن یه خونه ءنو و تازه..!!!!!!

 بدون اینکه بدونن این خونه ء خالی..

 

خیلی دلش براشون تنگ میشه

 

بعضیام که تا میبینن این خونه شکسته ست اصلا اجارش نمیکنن..

خلاصه این خونه ی تنها ..............خریداری نداره!!!!......

فکر نمیکنم تو این دوره زمونه نه کسی پول خرید خونه داره.....

 نه بتونه کاری بلده...!!!!؟؟؟؟؟

دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤

 خواهرم سلام(ساناز)

دلم گرفته .....از انسانهای گربه صفت.... از نگاه های معصوم اما آلوده ....

از کسانی که آرزوی  شکستنت را دارند اما نقش پشتوانه بازی میکنند

دلم سیاه است از عشقهای دوروغین... ننگین

برادریهای نابرادرانه...

خواهرم دلم سنگین است... نه دوستی که دردم را بنالم

 نه هم صحبتی که حرفهایم را بدون عقاید خودش گوش کند

نه ندایی که از خدایم به گوشم رسد...

نه صداقتی در حرفها...

ونه حتی آغوشی که بتوانم درونش بگریم...!!!

خواهرم دلم هوایت را کرده....

همه در کنارم و هیچ کس را ندارم

من همیشه من ماندم.... هیچگاه تغییر نکردم

اما آه.... چه بگویم از دیگران

کاش میشد هرگز متولد نمیشدم....خسته شدم از رفتن .....

خسته از تجربه کردن...

.من سنی ندارم که همانند پدر میفهمم ......همانند مادر عشق می ورزم

پس کی همانند کودک درونم میتوانم زندگی کنم

من چرا باید نامرامیهای روزگار را بفهمم...؟؟؟؟

من چرا وقتی عمل میکنم    راه میروم     صحبت میکنم...

باید همه چیز را بسنجم چرا آزاد نباشم چرا پرواز نکنم؟؟؟

چرا باید دل کسی را تنها....

 به جرم صادقانه دوست داشتنش ... زیر پا بگذارم

خواهرم خسته ام..... خواهرم تنهایم ..... خواهرم دلم برای همه تنگ است

تمام کسانی که میبینماشان و در کنارشان هستم وآنهایی

که نیستندو نمیبینمشان.....

چرا نمیتوانم کسانی که دوستشان دارم در آغوش بگیرم ..

و بگویم تنها دلخوشیم در زندگیند...

به تو...  مامان ....بابا ...چرا نمیتوانم سارا را ببوسم و

بهش بگویم که قلبش همانندکودکی پاک است

یا به تو بگویم که هیچکس همانندت مرا نفهمید.....

یا به پدر بگویم که در زندگی تنها امیدو تکیه گاهم است

به مادر بگویم که اگر صدای مهربانش را روزی نشنوم..

دیوانه خواهم شد........

دلم برای مامانی تنگ.!!!!!!!!!!!!!!!

خواهرم چه بگویم که هر چه از تنهایی و بازی روزگار بگویم کم است

چه بگویم که آرزو میکنم بخوابم و دیگر... هیچگاه خورشید را نبینم

به لبخندم و قهقهه ها یم ننگر که دلم خون است

 به جوانی و خامیم ننگر.... که دلم پیر است...خواهرم ....

چه بگویم که مژگانم به خیسی عادت کرده اند .....

خواهرم تو مرا نشناختی ونه هیچکس دیگر....

درونم را نشناختند...حسم را در لحظه نفهمیدند...واکنشم را ندانستند

علاقه مندیهایم را........

هیچکس نمیداند چه رنگی را.....چه بوییی را  ...چه گلی را

دوست میدارم......چه بگویم؟؟؟؟

که گفتنی بسیار است و رویا های باطل وحرفهایی که

۲۰ سال هرگز نگفتم.....

.خواهرم دلم سنگین است.....!!! تنهایم.............................................

......................................................

 

سه‌شنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٤

روزی بود که........ روزگاری نداشت.

خدای که..... هیچکس رو نداشت!!!!!

جنگلی که درخت نداشت............

آسمونی که ستاره نداشت .........   دریایی که .....موج نداشت

فرشته ای که بال نداشت.......   خونه ای که   دیوار نداشت؟؟؟؟

گلی که ساقه نداشت.... حتی شیطونی که شاخ نداشت

صخره هایی که کوه نداشتن و خلاصه

یه عالمه آدم که .............دل نداشتن............

من مونده بودم تنها با همه چی.... با یه جنگل پر درخت ......

یه خونه با دیوارای محکمو .....یه عالمه فرشته با بال

اما چه فایده مردمی که دل ندارن هیچی نمی فهمن.....اونا ...............

اونا ..........دل ندارن ......چیز کمی نیست٬٬٬٬٬

اونا راحت.. دل منو میشکنن....... راحت.........

از وفاداریو محبت چیزی نمیفهمن..

انقدر دلمو ریز ریز کردم تا به چند تاشون بدم

همشون مثل یه تیکه اشغال انداختنش دور....

هی ادامه دادم ..........ادامه........... ادامه ...................ادامه!!!!

به هیچ جا نرسیدم تا اونجا که اونام منو مثل خودشون کردن

اونا دیگه همه دلمو داغون کردن هیچی ازش نمونده....!!!

اما من بازم تلاش میخوام بکنم.......اما ندارم ......!!!!

نه دل دارم نه روحیه.....

آهای مردم ..........کسی اینجا هست دل داشته باشه؟؟؟؟؟

کسی هست با من تقسیمش کنه؟؟؟؟؟

 یا اینکه همینجوری بمونم بهتره؟.....

پنجشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٤

بد کردم دوستت دارم؟..

بد کردم عشق ورزیدم ...؟

بد کردم محبت کردم .....؟

بد کردم بدیها رو ندیدم یا وقتی غصه داشتی تمامشو به دوش کشیدم  تا آروم بشی؟

بد کردم  شونه هامو خم کردم پیشونیمو به خاک کشیدم ...

 تا آوار بی مهریاتو سرم بریزی...؟

بد کردم قدمهاتو روی چشمام گذاشتم؟

تو بگو بد کردم.....؟ آره بد کردم!!!

اما نه به تو من به خودم بد کردم.......................................................

..............................................

......................................

 

 

پنجشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٤

وقتی کسی بهت بذر گلی داد..........

اون بذر و بکارو وقتی يه باغ گلی شد!........ به همون آدم هديه بده

اما وقتی بذری نداری ....................

پس باغی هم نداری که بهش بدی........!!!!؟؟؟؟؟

یکشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٤

گنگ........گيج........ پوچ ....مثل خيلی از موقع ها

سسسسسسسس ......    ساکت  صدای بارونو گوش کن........

اونم خيلی دلش پر ...... بدتر از من!

نميدونم چرا با همه غمی که داره وقتی ميرم زيرش می ايستم .....

قدم ميزنم.........................................انقدر آروم ميشم.؟

 بازم فصل سرماست.....خزان و برگ ريزان......

حتی نگاه آدم يخ ميکنه !!!

چه برسه به دلت..! روزا ميان و ميرن من هنوز اينجام ......

 شبا همه صبح شد!!!!!

اما من نرسيده به سحر يخ زدم.....  خيلی مرد باشم ؟

تازه ميشم سحر........... تا ابدم سحر ميمونم

بازم تاريکم   ....... من خورشيدو نميبينم........هيچ وقت...!!!!

چرا؟

چرا هيچ وقت به اون چيزی که ميخوای نميرسی؟

چی ميشد خدا نظرش عوض ميشد!!!

اونم منو نميبينه........ انقدر يخ دورم که هيچ کس منو نميبينه!!!!

واسه همين سرما رو دوست دارم چون گرميو تجربه نکردم ...

برام تعريف نشدست؟

برام معنی نداره که دوسش داشته باشم.......

تو چی....... تو منو ميبينی ؟  چه رنگيم ...چه جوريم ...؟؟!!!!

 جنسه منم تعريف نشد است.؟......؟..... بی معنيه؟ مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٤

گفتم  انقدر دلم ازش پره که نميخوام سر به تنش باشه

به دقيقه نکشيد دنبال صداش ميگشتم

گفتم دوستش ندارم عادت ....

 چشماش سياهی رفت..........زندگيم سياه شد

گفتم اين نشد يکی ديگه!!!

کور شدمو ....چشمام هيچ کسو نديد!!!!

گفتم تکراری شده برام

غافل از اينکه عاشق تکرار  بودم....!!!

گفتم میره ......مثل بقيه ..!!يکی ديگه جاشو ميگيره....

اما اون  رفتنی نبود

گفتم تر کش کنم.... به صبح نکشيد....... خواستم .......نشد!!!!!

اون هميشه ميگفت تو ميترسی  ..!!!

من ميترسيدم از ع... ش ...ق      ميترسيدم

ازش فرار ميکردم....

بهش گفتم دچارشم .........گفتم بدون اون ميميرم

حالا عشق .....از من ميترسيد....... اون فرار ميکرد

پرسيد اونو بيشتر دوست دارم يا زندگيمو........؟؟؟؟

منم راستشو گفتم...

گفتم زندگيمو..... اون نگاهی با بغض  به من کردو رفت.........

اما هيچوقت نفهميد که تمام زندگيم بود.....!!!!!!

اون رفتو منم مر...................

Blog Skin

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

کلیپ موبایل

دانلود فیلم

نرم افزار موبایل

قائم پرس

دانلود نرم افزار